با یک دود سفید
میشه رویاهااااااااااااااا سیاه.........
+ نوشته شده در 90/09/04ساعت 17:34 توسط R.A |
سلام من برشتم ولی انگار باز دردسر دنبال ما افتاده
براتون کلی حرف دارم منتظرم باشین چند روز دیگه مطلب و میزارم رو وب بخونید سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم به همه. فداتو ن ن ن ن ن ن ن ن ن http://sapahr51.blogfa.com/ به این وب حتما سر زنین خیلی قشنگ و هنرمندانه دوستان. 
+ نوشته شده در 89/11/15ساعت 18:31 توسط R.A |
مثل اینکه مشکله های من تمومی نداره
نمیشه رو سرم افقی عمودی نباره.......
شاید این آخرین کامنت من باشه اخه داستان زندگیم داره تموم میشه/
تو بد منجلابی افتادم که داغونم کارد/با اتفاقی که امروز افتاد فهمیدم که ....
بیخیال فقط برام دعا کنین که زندگیم داره نابود میشه...
+ نوشته شده در 89/05/23ساعت 11:27 توسط R.A |
نیستی حالم خرابه" نیستی دستام سرد سرد
چشمام تورو با اون دید و دلم باور نکرد
نیستی و هوایه این گریه داره بغزم و میشکنه
من موردم و اون دستای تو قاتله منه............
چقدر آسون از آغوش هم جدا شدیم و من هنوز تو اتاقم با یه چراغ خاموش نشستم
چقدر بی اعتنا منوتنهام گذاشتی مگه حس من واست یه تفریح بود؟
هنوز وقتی بارون میاد آرووم آرووم زیر بارون قدم میزنم و فکر میکنم
تو با اون عشق جدیدت خوشحالی یا نه؟
یادم میاد وقتی قدیم حرفی داشتی سرو پا گوش میکردم حالا که من حرف دارم کجا رفتی؟
ولی روزی رو میبینم که عشقت ازت سیره از تو و یکی دیگه از کنارت میره
یادت باشه به هر دستی که بدی میگیری از همون دست این نفرین من نیست به خدا بازیه زمونست....
با این که نمیخوام حتی یه لحظه بهت فکر کنم اما بهت میگم:
شیمای من مراقب باش اون شاید شاید شاید میخواد که دلت رو با حرفاش خواب کنه
اما دیوونه صبر کن بزار قشنگ یخش آب شه شاید بعد بفهمی که چه کسی پیشت داره
نقش بازی میکنه و پشت و رو بنده.....
چقدر باهات حرف دارم از وقتی که رفتی و من هنوز در رویا به سر میبرم
چقدر خستم کاش لاقل بودی یه خط جواب میدادی یه خط؟
یادت میاد میگفتی تا ته خط باهام هستی هنوز تو این مخ پوکم برام سواله که پس چرا رفت؟چرا رفتی؟
چرا ها؟
بخدا تا بهم حرفی نزنی نمیرم چرا واقعا رفتی؟؟؟؟؟؟؟
یه چیزی بگو لااقل بگو دوستت نداشتم بگو از خدا میخواستم که تو شب و روزت نباشم
واقعا قستت این بود که با من نمونی حرف بزن تو که هیچ وقت ساکت نبودییییییییییییییییییی
اه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه چی میگم اون نیست پیشم....
راستی بهار اومد ولی نه اون بهاری که تو کامنت گذاشتی//
بهار من فقط یه تاریخ رو عوض کرد۱۳۸۹ همین و بس.....
+ نوشته شده در 89/01/21ساعت 19:4 توسط R.A |
ساعت ۳.۳۰ نصف شب است"
چشمانم را میبندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم " طبق عادت همیشگی به کناره پنجره میروم" سوسوی مهربانانیه چند چراغ و سیاهی کشداره خاکستری گسترده بر حاشیه ها و صدای هیجان انگیز چند سگ و بانگ آسمانی چند خروس " از شوق به هوا میپرم چون خوب میدانم کودکیم که راز سبز رودخانه از دور برایم حل نشده" از شوق به هوا میپرم و خوب میدانم"""" سال هاست مرده ام.........
+ نوشته شده در 88/09/23ساعت 17:5 توسط R.A |
چی رو باید باور کنم تنهایی یا عشق.فکر میکردم این دفعه که بر گرده میتونیم با هم دنیایی قشنگ
درست کنیم با هم به رویایی برسیم که هیچ کس نرسیده..
ولی باید باور کنم که رفته و من هنوز قدرت درکش رو ندارم..دوباره شروع شد....
چند شب پیش مست مست بودم خیلی وقته سیگاره ترک کردم به خاطرش چون قول دادم ولی اونقدر
مست بودم که نفهمیدم چی شد به خودم گفتم اون پایه قولش نموند من بمونم.هیچ وقت نخاست
درکم کنه و من سیگارو روشن کردم نمدونم کی سیگارم خاموش شد فقط دیدم داره از دماغم خون میاد
همه با عجله اومدن گفتن چی شده چی شده منم دورغ گفتم خون دماغ کردم ولی کیان فهمید به همه
گفت برن بعد منو بغل کرد و گفت رامین زندگی کن نزار همه چیز خراب بشه منم تو بغلش گریه کردم
بعداز مدتها احساس کردم یکی با تمام وجودش منو درک کرده سرمو نوازش میکرد و گفت رامین ناراحت
نشو ولی تو هنوز خودتو نشناختی بعد میخوای یکی دیگه رو بشناسی اونو درک کنی باید اول خودتو
پیدا کنی /میدونی چی میخوای از زندگی کجایی به کجا میخوای بری و..........گفت روزی که تنهات گذاشت بعد برگشت چرا گذاشتی شروع بشه چرا اینقدر مهربونی که این مهربونی به ضرر خودت
همیشه تموم میشه. ببین به چه روزی افتادی میخوای باز بشی یه ادم گوشه گیر و افسرده که فقط
آهنگ گوش میده پاشو پسر من هستم تا تهش /اینه دوتا عشق باهمیم بعد هش گفتم دیوونه و باز گریم افتاد..........
وقتی چشمامو باز کردم دیدم تو بغلش خوابیدم اونو خوابیده..رفتم حمام دوش بگیرم چشمم به تیغ افتاد
کلید تیغ کرده بودم میخواستم همه چیزو تموم کنم ولی یه کاری دیگه کردم رو به خدا کردم و گفتم خدا
اگه وجود داری اگه حق وجود داره من عشقم و نفرین میکنم به خاطر همه چیز> ارزو کردم به حالی دچار
شه که منو دچار کرد منو نابود کرد منو دیوونه کرد منو بازی داد.شاید دعام به این زودی براورده نشه ولی
میدونم روزی تقاص پس میده حتی گه اون روز پایان دنیا باشه..
چند روز از این قضایا میگذشت که یکی از دخترای کلاسمون جلومو گرفت گفت اقا رامین ببخشید یک
لحضه منم مثل همیشه با حالات طلبکارانم گفتم امرتون: گفت: بهاره سپهدوست و که میشناسین
گفتم بله واسه چی گفت خیلی وقته عاشق شما شده ولی روش نمیشه بیاد دختره خیلی خوبه با
هیچ کسی هم نیست اولین بارشه که عاشق میشه تو زندگیش <خودمم باورم نمیشه که اونقدر دختره
پاکیه که به من گفت دوستتون داره .گفتم خوب چی کار کنم گفت: نظرتون رو میخوام بپرسم منم
میخواستم بگم بورو بابا حوصله بچه بازی ندارم "ولی یک لحظه فکر کردم گفتم بزارفراموش کنی دنیاییه
گندتو با شیما بهش گفتم بگین خودش بیاد تا بگم گفت باشه.بعد از کلاس اومد گفت سلام منم گفتم
سلام قضیه چیه بهاره خانوم گفت: من از اول ترم از شما خوشم اومده گفتم چرا من. گفت راستش رو
نمیشه بگم گفتم "نمیخوای بگی بگو برم گفت نه میگم گفت:شما رو زیره نظر دارم میبینم شما خیلی
پسره خوبی هستین.به هیچ دختری از دانشگاه رو نمیدین چشم پاکین خوش تیپ هستین و خوشگل
ولی با کسی دوست نیستین برام سواله که چرا اینجوری هستین با بقیه فرق داره اخلاقتون منم
داستان دوستیم با شیما رو گفتم بهش .بعد دیدم میخواد گریش بگیره گفت پس شما یکی دیگه رو
دوست دارین منمم گفتم دیگه نه....بعد دیدیم خوشحال شد بعد گفت من تو عمرم با کسی نبودم و
اولین نفری هستین که ازش خوشم امده ولی یک اخلاق بدی که دارین اینکه سرد برخورد میکنین و
سیگار میکشین/گفت میشه رو پیشنهادم فکر کنین منم گفتم من وضعیت روحیم خرابه. گفت درکتون
میکنم ولی یه چیزی بگین منمم گفتم فردا بهتون جوابشو میگم گفت ممنون و خداحافظی کرده رفت.
همه پسر های کلاس ریختن دورم گفتن دمت گرم" مخ کی رو زدی" گفتن میدونی چند نفر به بهاره
پیشنهاد دادن و اون همه رو رد کرده .منم نگفتم که اون پیشنهاد داده خرابش نکردم مثل قبل مهربون
بازی در اوردم.
..رفتم خونه کلی فکر کردم .گفتم چیکار کنم میترسم.اگه دوست شم خیانت کنه یا اگه شیما باز برگده
جوابه اونو چی بدم ؟ ها ؟ وای خدا چقدر سخته........
دوباره با یکی که هیچ شناختی ازش ندارم فقط دیدمش تا حالا؟من با خودم اهد بسته بودم شیما اولین
عشقو آخرین عشقه؟ولی یه چیزی بهم گفت اون خیانت کرده نه تو "اون تنهات گذاشت به خاطره
اعقایدش به خاطره اخلاقت نه تو .تو تا تهش بودی به خاطرش دنیاتو واقعا خراب کردی حالا خودتو باز
خاس میکنی احمق باهاش دوست شوو..
فرداش رفتم سر قرار اومد با خوشحالی کنارم نشت گفت خوب بگو منم گفتم چی خندید گفت جوابم
رامین جان؟گفتم هنوز فکر نکردم دیدیم بغزش گرفت گفت یعنی اینقدر برات بی ارزشم بعد بلند شد
گفت ببخشید اشتباه از من بود خداحافظ. داشت میرفت دیدیم دلش شکست نخواستم دلش بشکنه
صداش کردم برگشت و با بغض گفت بله گفتم بشین نشست.گفتم درک کن من میترسم دوباره خیانت
ببینم دوباره شکست بخورم این بار مییمرم طاقت ندارم بهاره خوانوم من شما رو کامل نمیشناسم
شاید ما به درده هم نخوریم گفت خوب باهم اشنا میشیم بعد جواب بده "ببین به دردده هم میخوریم
بعد بگو؟شمارشو داد بهم گفت شب زنگ بزن حرف بزنیم من گفتم شارش ندارم گفت من میزنگم من
شمارتونو دارم.بعد رفت.شب اومد گوشیم زنگ خورد حرف زد فهمیدم اونه.کلی با هم حرف زدیم دنیایه
جالی داشت اونم متولد ۲۵ تیر بود ۲۵/۶۷ هم سن هم بودیم.بهم گفت من مامانم هم از دوست داشتم
نسبت به شما باهاش حرف زدم گفتم چی؟گفت اگه شما قبول کنین مامانم گفته میخوام ببینمتون
گفتم نه حرفشو نزن .گفتم ما که هنوز با هم دوست نشدیم. اون گفت: مامانم واسه همین میخواد شما
رو ببینه که یه پسر پیدا شده که احله این جور کارا نیست. مامانم ازت خوشش اومده گفت براش بلیط
میگیرم بیاد تهران چون اوانو تهرانین وضع مالیشم توپ بود.یک لحظه جو گرفتی گفتم ببینیم اول به هم
میخوریم بعد با مامان دیدین میکنم گفت باشه<؟کلی حرف زدیم بعد شب بخیر گفت و خوابید؟گفت به
حرفام فکر کن منم میخواستم به حرفاش فکر کنم ولی شیما همش جولوم بود به اون فکر میکردم.مغذم
پاک قات زده بود.قراره چند روز دیگه بهش جواب بدم یعنی میشه سه شنبه این هفته......
وای خدا چی کار باید بکنم؟شیما؟بهاره؟اره؟نه؟خیانت یا حقیقت؟
به نظر شما چی کار کنم؟ چی بگم؟
+ نوشته شده در 88/09/15ساعت 19:43 توسط R.A |
بر گشتم منتظر باشین....................
+ نوشته شده در 88/09/09ساعت 21:20 توسط R.A |
شيشه اي مي شكند... يكنفر مي پرسد که چرا شيشه شكست؟ باد سرد وحشي، مثل يك كودك شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شكست هيچ كس هيچ نگفت قصه ام را نشنيد یعنی حتی دل من ارزشش از شیشه هم کمتر بود.؟ (معذرت چند وقتي درگير استاد بوديم كه نمره بده)
مادري مي گويد:شايد اين رفع بلاست...
يك نفر زمزمه كرد:
كاش آنشب كه دلم، مثل آن شيشه ي مغرور به دست تو شكست...
عابري خنده كنان مي آمد، تكه اي از آن را بر مي داشت، مرحمي بر دل تنگم مي شد...
آن شب اما ديدم... 
+ نوشته شده در 88/04/31ساعت 17:40 توسط R.A |